X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
supported By SaeedTkh
بازدیدکنندگان : 1430353


نگاهی به دیروز
دوشنبه 5 آذر‌ماه سال 1386
رسالتی غیبی

با نوک انگشت کوچکش پلک های بسته ام را گشود.

نگاهم ، بی تردید ، به سوی او پر گشود. در او آمیخت. سیراب شدم ، جان گرفتم ، با مهربانی دستهایش، بازویم را گرفت.

کمکم کرد. برخاستم. او همچنان در من می نگریست ، من همچنان در او می نگریستم.

گوئی از یک بیماری مرگبار، از زیر یک آوار، رها شده ام. خستگی قرن های سنگین و بسیار را ناگهان یکجا بر دوشهای دلم می کشم. او همچنان با بازوان ترد و شکننده اش که دو محبت مجسم اند مرا گرفته است.  گویی بیمار رنجوری را می برد.

گاه می افتم ، گاه می ایستم ، گاه می هراسم ، گاه تردید می کنم ، گاه دلم هوای بازگشت می کند، گاه ...

اما او همچنان ، با گامهائی که نه سست می شود و نه تردید را می شناسد می رود و مرا نیز همچون سایه خویش با خود می کشد. نمی دانم به کجا؟

 اما هر چه نزدیک تر می شویم ، وحشت در دلم غوغائی بیشتر دارد. هر چه پیشتر می رویم هوای بازگشت در من بیشتر می شود. اما ، او گوئی مامور است. رسالتی غیبی چنان نیرومندش کرده است که هیچ نبایستی را در پیش پای رفتنش نمی بیند.

« دکتر علی شریعتی »

(هبوط ، ص ۷۶ )



طراح:ذهن زیبا

عناوین آخرین یادداشت ها

لینک دوستان
کپی برداری از مطالب، بدون ذکر نام منبع، غیر مجاز می باشد. تمامی حقوق مادی و معنوی متعلق به وبلاگ و وب سایت حرف های ناتمام می باشد